خادم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) [ ع. ] (اِفا.) خدمتگزار، مستخدم. ج. خُدّام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) [ ع. ] (اِفا.) خدمتگزار، مستخدم. ج. خُدّام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خادم . [ دِ ] (اِخ ) ابوالعلاری صواب بن عبداﷲ الجمالی . پیری صالح بود و از ابومحمد کامکاربن عبدالرزاق الحجاجی حدیث استماع کرد. سمعانی گوید من هم از او (یعنی از ابوالعلاری ) در مرو حدیث استماع کردم .این ابوالعلاری مردی بود که در نماز جماعت و امور دینی غفلت نمی ورزید و در مدرسه ٔ ما نماز بپا می داشت . وفاتش بین ٥٢٧ و ٥٢٨ هَ . ق . بود. (الانساب سمعانی ).
خادم . [ دِ ] (اِخ ) ابوالمنسک عنبربن عبداﷲ التبری (کذا) الخادم . مردی صالح و نیکوسیرت بود. وی از ابوالخطاب بن النظر القاری و ابوعبداﷲ حسن بن احمدبن طلحه نعالی و جز ایشان حدیث استماع کرد. سمعانی گوید: من نیز از او در مکه حدیث استماع کردم . وفاتش در آخر ذی الحجه ٔ ٥٣٤ در ابطح اتفاق افتاد. (الانساب سمعانی ).
خادم . [ دِ ] (اِخ ) باباقاسم . از اهل اصفهان است و همشیره زاده ٔ میرنجات، مدتی در مسجد جامع عباسی خادم باشی بود. صحبتش مکرر اتفاق افتاد، مردی نیک نهاد و خوش اعتقاد بود. شعر بسیاری گفته، صاحب دیوان است اگر چه شعر را خوب نمیگفت اما در فن تاریخ مهارت تمام داشت و در اواخر زمان نادری در اصفهان وفات یافت تاریخ وفات او این است : گفت خادم بجنت آمد باز. این یک شعر از او دیده و نوشته شد: بمن دشوار شد آخر ره میخانه پیمودن به این پیری بکوی میفروشم خانه بایستی . (آتشکده ٔ آذر).
فرهنگ طیفی واژهدان
زیردست، امربر، گماشته، مادون، مرئوس، نوکر کارمند دولت، خدمتگزار، مسئول، بوروکرات، مستوفی سرایدار، دربان بابا، فراش، خدمتکار، آبدارچی، رفتگر، سپور، نظافتچی پادو، پیک، ملازم پیشخدمت، گارسن، پسر دستیار، آسیستان، آجودان، منشی، کمک کننده خدمه هواپیما، مهماندار
واژگان فارسی سره واژهدان
پیشیار، نوکر، کارگزار، فرمانبر، چاکر، پیشکار