خادر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- پرده نشین.<BR>۲- سست، کسل.<BR>۳- متحیر، سرگشته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) [ ع. ] (ص.) ۱- پرده نشین. ۲- سست، کسل. ۳- متحیر، سرگشته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خادر. [ دِ ] (ع ص ) مرد سست و کاهل و سرگشته . ◄ اسد خادر؛ شیر در بیشه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ حیران . (مهذب الاسماء). متحیر. (اقرب الموارد).
خادر. [ دِ ] (اِخ ) ابن ثمودبن حاثر. پشت چهارم صالح پیغمبر است . (تاریخ گزیده ص ٢٩).
خادر. [ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شاندیز طرقبه در دو هزارگزی جنوب شاندیز. محلی است کوهستانی و معتدل و سکنه ٔ آن ٩١٧ تن و مذهبشان شیعه و زبانشان فارسی است . آب آنجا از رودخانه و محصولات آن غلات و بنشن است، شغل اهالی زراعت و مالداری و کرباس بافی است . راه آن مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
مترادف و متضاد واژهدان
بیحال، سست، کسل متحیر، حیران، حیرتزده، سرگشته پردهنشین