حی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حی . [ ح َی ی ] (ع اِ)زنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مقابل ِ میت .ج، احیا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : «مکن بدی تو و نیکی بکن » چرا فرمود خدای، ما را گر ما نه حی ّ و مختاریم ؟ ناصرخسرو. فروماندم از کشف این ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا. سعدی . ◄ زنده و همیشه . (مهذب الاسماء). ♦ زیبق الحی ؛ سیماب زنده . ◄ فرج زن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). اندام زن . ◄ بطن که کم از قبیله است . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : به مجنون یکی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی بحی . (بوستان ). ج، احیاء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و برای همه ٔ معانی مذکور در فارسی بتخفیف یا نیز می آید. (غیاث ). ◄ منع. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): لاحی عن الامر؛ اَی لامنع. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ (ص ) طریق حی ؛ راه هویدا. (منتهی الارب ). ◄ لایعرف الحی من اللی ؛ نشناسد حق را از باطل . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ (اِ فعل ) بیائید و متوجه شوید: حی علی الصلوة؛ اعجل . بشتاب . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) گرد کردن چیزی . (منتهی الارب ) (غیاث ).فراگرفتن از هر سوی . (غیاث ) (منتهی الارب ). گویند حیة به معنی مار از همین ماده و بمناسبت همین معنی است . (منتهی الارب ). ◄ مالک شدن و احراز کردن . (اقرب الموارد).
حی . [ ح َی ی ] (اِخ ) نامی است از نامهای خدای تعالی . زنده ٔ همیشه . (مهذب الاسماء) : هو الحی الذی لایموت . مدبر و غنی و صانع و مقدر و حی همه بلفظ برآویخته ست ازو بیزار. ناصرخسرو. اول دفتر بنام ایزد دانا صانع و پروردگار حی و توانا. سعدی . و رجوع به صفات خدا شود.
حی . [ حی ی ] (ع اِمص ) زندگی . (منتهی الارب ).