حیران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیران . [ ح َ ] (ع ص ) مرد سرگشته . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فرومانده . (آنندراج ). ج، حَیاری ̍، حُیاری ̍. (منتهی الارب ). مؤنث آن حَیری ̍ است . (اقرب الموارد) : در طریق کعبه ٔ جان ساکنان سدره را همچو عقل عاشقان سرمست و حیران دیده اند. خاقانی . نگرفت در تو گریه ٔ حافظ بهیچ روی حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست . حافظ. در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر آنان دانند. حافظ. ♦ حیران شدن ؛ سرگشته شدن . متحیر شدن : دیدمش اینجا و بس حیران شدم در تفکر رفته سرگردان شدم . مولوی . سخت زیبا میروی یکبارگی در تو حیران میشود نظارگی . سعدی . عقل عاجز شود از خوشه ٔ زرین عنب فهم حیران شود از حقه ٔ یاقوت انار. سعدی . ♦ حیران کردن ؛ سرگشته کردن . متحیر ساختن : جمله حیرانند امت بر ره ایشان مرو ورنه همچون خویشتن در دین ترا حیران کنند. ناصرخسرو. مرا در دین نپندارد کسی حیران و گم بوده جزآن حیوان که حیوان دگر کرده ست حیرانش . ناصرخسرو. ♦ حیران گردیدن ؛ حیران شدن : همی حیران و بی سامان و پژمانحال گردیدی اگر دیدی بصف ّ دشمنان سام نریمانش . ناصرخسرو. ♦ حیران گشتن ؛ حیران گردیدن . حیران شدن : جهانجوی در حسن او گشته حیران سخنگوی در وصف او مانده مضطر. ناصرخسرو. از آن بازیچه حیران گشت شیرین که بی او چون شکیبد شاه چندین . نظامی . خواجه حیران گشت اندر کار مرغ بیخبر ناگه بدید اسرار مرغ . مولوی . ♦ حیران ماندن ؛ سرگشته ماندن : حیران دست و دشنه ٔ زیبات مانده ام کآهنگ خون من چه دلاویز میکنی . سعدی . تا ترا دیدم که داری سنبله بر آفتاب آسمان حیران بماند از اشک چون پروین من . سعدی . چنان روزی بنادانان رساند که صد دانا در آن حیران بماند. سعدی .
حیران . [ ح َ ی َ ] (ع مص ) حیر. حیرة. حَیر. بسوی چیزی دیده سرگشته شدن . (منتهی الارب ). بسوی چیزی نظر افکندن و از خود بیخود شدن . (اقرب الموارد). ◄ ندانستن و جاهل شدن راه صواب را. ◄ گم کردن راه . ◄ گرد برگشتن آب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به حیر، حیرة و حَیر شود.
حیران . (ع ص ) (عقرب الَ ...) سرمای سخت بدان جهت که گزند میرساند کره اشتران را. (ناظم الاطباء). عقرب زمستان که گزند میرساند شتربچه ها را. (اقرب الموارد).