حیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیا. [ ح َ ] (از ع، اِ) فراخی سال و حال . ◄ باران . و بمد آخر [ حیاء ] نیز آمده . (منتهی الارب )(اقرب الموارد). باران بهاری . (دهار). باران که زمین زنده کند. (مهذب الاسماء). ◄ گیاه از آنجا که از باران ناشی میشود. ◄ پیه و روغن . (اقرب الموارد). ◄ شرم . (آنندراج ). در تداول فارس زبانان، به معنی حیاء و شرم و آزرم باشد وآن انحصار نفس است در وقت استشعار ارتکاب قبیح جهت احتراز و استحقاق مذمت . (نفایس الفنون ) : شرم از اثر عقل و اصل دین است دین نیست ترا گر ترا حیا نیست . ناصرخسرو. پیش این الماس بی اسپرمیا کز بریدن تیغ را نبود حیا. مولوی . ♦ باحیا ؛ آنکه دارای حیا باشد : باحیا گفت او مرا و چشم من روشن بدو هرکه روشن دیده تر شد بیشتر دارد حیا. سنائی . ♦ بی حیا ؛ کسی که فاقد حیا باشد : دوم پرده بر بیحیائی متن که اومیدرد پرده ٔ خویشتن . سعدی . ♦ بی حیائی ؛ بی شرمی . هرزگی . ♦ امثال : حیا در چشم است . در گدا حیا نبود ؛ گدا حیا ندارد. یک جو از حیا کم کن و هرچه میخواهی بکن . ♦ حیازده ؛ شرمسار. (آنندراج ) : چنین حیازده رفتی بسیر باغ و نداشت رخ نزاکت شرم تو تاب خنده ٔ گل . غیاض (ازآنندراج ). ♦ حیا کردن ؛ شرم داشتن .استحیاء.