حیات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیات . [ ح َ ] (ع اِمص ) عمر. زیست . زندگی . مقابل ِ ممات . زندگانی . (آنندراج ) : کی باشدت نجات ز صفرای روزگار تاباشدت حیات ز خضرای آسمان . خاقانی . و جاودانی و دوباره از صفات اوست و با لفظ دادن و یافتن مستعمل . (آنندراج ) : از داغ تازگی جگر پاره پاره یافت از آفتاب صبح حیات دوباره یافت . صائب . ♦ آب حیات : شنیده ای که سکندر برفت تا ظلمات بچند محنت و خورد آنکه خورد آب حیات . سعدی . ♦ حیات بخش ؛ : آب و هوایش حیاتبخش هر طبیعت و مزاج . (محاسن اصفهان ). ♦ حیات بخشیدن ؛ جان دادن . زندگانی بخشیدن : اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی بخدمت بنهم که پادشاهی . سعدی . ♦ حیات داشتن ؛ زنده بودن . ♦ حیات سپردن ؛ جان سپردن . و این خالی از غرابت نیست . (آنندراج ) : چون شمع اگر شام گرفتیم حیاتی ناظم بصد افسوس سحرگاه سپردیم . ناظم هروی (از آنندراج ). ◄ (مص ) زیستن . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ (اِ) شرح حال . ترجمه . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به حیاة شود.
حیات . [ ح َی ْ یا ] (ع اِ) ج ِ حیة. مارها. (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به حیة شود. ◄ کرمان دراز بزرگ که در امعاءالدقاق افتد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). کرمهای دراز. (غیاث ). ◄ (اِخ ) ستاره ها که مابین فرقدین و بنات نعش اند. (یادداشت مرحوم دهخدا).