حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ماه رویا قصد جان مردم بیدل مکن کار بر بیچارگان ممتحن مشکل مکن روزگار عاشقان و بیدلان برهم زدی توبههای زاهدان و صالحان باطل مکن چشم را رخصت مده بر خون ناحق ریختن زلف را دام از برایصید بیحاصل مکن دلبر پیمانشکن را عاقبت محمود نیست در میان آن جماعت خویشتن داخل مکن عشقت از من برد صبر و عقل و هوش و دین و دل ترک این بیصبر و عقل و هوش و دین و دل مکن خستگان را نوشدارو ده ز لب بیزهر چشم بر کنار آب حیوان شربت قاتل مکن دوش با من گفت ملاح خرد کای بیخبر آشنایی در محیط بحر بیساحل میکن بانگ بر من زد خیال دوست کای دشمن پرست حشو میگوید خرد فرمان آن غافل مکن یا به رغبت کن نزاری جور خوبان اختیار یا به غفلت بر سر کوی بلا منزل مکن