حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلا تا چند با خود دوست بودن گرت مغز است تا کی پوست بودن چو با او بایدت بیخویشتن شو که این بیخویشیت با اوست بودن قیامت چیست بیرون رفتن از خود بهشت سرمدی با دوست بودن چه گیری انس با نفس بهیمی خطا با هم دم بد خوست بودن نزاری را سر باز آمدن نیست به خود بیخود بود نیکوست بودن