حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صبح دم خیز من النوم الصلات چون برآمد بر کفم نه هات هات آتشی کز ملعمه اشراق او در عرق مستغرق است آب حیات آفتاب ار میکند نسبت بدو تا بگویم کان کدام است از صفات صفوت پاکش تعلق میکند ذات این نسبت کند با آن به صفات گر نه رز بودی غرض از بدو کون بر ندادی در زمین هرگز نبات نافرید ایزد تعالی وحده جوهری نافع چو میدر کاینات توبه من نیست ممکن چون کنم خوض نتوان کرد در ناممکنات وصف میکردن مرا ادراک نیست کو برون است از حدود مدرکات میپرست ار بت پرست است آن منم میپرستی بهتر است از عزی ولات مصلحان تشنیع بر من میزنند کای فرو رفته سرت در فاسقات با کسی چون در جدل آیم به جهل کو نداند فاسقات از صالحات میاز اینجا میخورم تا میدهند از نزاری هم نزاری را نجات