حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۶۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نمیتوان دل یاری زخود بیازردن نه نیز هم دل خود را ز غیر آزردن میان این دو دلم نیست حاصلی دیگر مگر مناظرهای کردن و غمی خوردن مگر به چاره بر لب کشند جان مرا به هیچ وجه دگر نیست چاره یی کردن مشنع متعضب مگر نمیداند که صبغت الله نتوان به حیله بستردن به لا نسلم چیزی مسلمت نشود چه سود آیت باطل به حجت آوردن ترا به عقل و گرعقل را به تو چون است کدام یک به دگر واجب است بسپردن نه مرغ دانه دنیایمای خطا بینان چه حاصل است شما را ز دام گستردن من از مشیمه فطرت وجود یافتهام به هرزه دایه عشقم نخواست پروردن چه سود سنگ ملامت زدن نزاری را که مانده در گل عشقم ز پای تا گردن