حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای روح من در قلب تو چون جان تو در جسم تن این جا نداند هر کسی تا من توام یا خود تو من نی نی غلط کردم توای فی الجمله بیتو من کیام آنجا که تو یک دل شوی با من نماند جان و تن آن جا که از مایی ما با ما نماند ما و من گو عقل خودبینی مکن گو جسم از جان بر شکن چون بیجهت گردد جهت چون بیمکان باشد مکان شاید که این جا گویمش در لامکان دارد وطن هان هان نزاری بس که بس از حد ببردی دم مزن در ذات واحد جز احد کس را بود حد سخن