حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما را ز عشق کی بودای دل به جانت نجات روزی که نام عشق بر افتد ز کاینات بگرفت چار سوی وجودم بلای عشق وز هیچ سو گریز ندارم ز شش جهات ناممکن است کز دل احباب مهربان بیرون شود محبت یار شریف ذات جانا، دلا، خلاصه عشقا به صد زبان ناید کمال حسن تو در حیز صفات گر بشنود حسن تو آوازه بت پرست رغبت کند به عزم زیارت به سومنات سر پیش روی بت ننهادی به سجده باز با لات اگر مطالعه کردی مطیع لات خلقی به تشنگی چو سکندر بماندهاند در ظلمت تحیر از آن چشمه حیات تا نیل بر کرانه ماهت کشیدهاند عشاق را ز دیده روان کردهای فرات تا کی بود نزاری بیچاره ذره وار سرگشته در هوای تو بیصبر و بیثبات