حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه غم که نیست مرا حاصلای مسلمانان ز چشم شوخ و دل غافلای مسلمانان دلم ز دیده شود مبتلا و جان از دل فغان ز دیده و آه از دلای مسلمانان حسد برند که پیوسته عاشقی چه کنم چو در ازل نبدم مقبلای مسلمانان ز اضطراب به دریافتاده بیخبرست قرار یافته بر ساحلای مسلمانان ز خرقه سیر شدم مولع خراباتم به خانقاه نیام مایلای مسلمانان به یک پیاله میاثبات پارسایی را هزار توبه کنم باطلای مسلمانان همان نزاری مستم کز اعتبار انگشت ز دست من بگزد عاقلای مسلمانان