حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باد بهار میوزد از طرف نهارجان ای که فدای آن چنان باد چنین هزار جان ساقی عیسوی نفس چند ز انتظار بس تا به خلاف شرع و دین نوش کنیم بیار جان جان من است جام میخضر من و مدام من در طلب تو برمیان بستهام استوار جان لایق اگرچه نیستم عاشق صادقم بلی ور نکنم نه صادقم در طلبت هزار جان ای دل اگر چشیدهای جرعه شوق بایدت کرد چو کوهکن فدا بهر وفای یار جان میخور و غم مخور جوی، نیست جز این برون شوی از پی نازنین گلی رنج مبر مخار جان منتظران نسیه را نیست ز نقد حاصلی صرف مکن نزاریا در سر انتظار جان