حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میخواره و میپرست ماییم میدر سر و میبه دست ماییم در حلقه نیستان کسانی گر نیست شدند هست ماییم آنها که گهی چو انگبیناند گه تلختر از کبست، ماییم در کوی ملایک مقرب همخانه و همنشست ماییم آن کس که ز کفر و دین به یکبار شد فارغ و برشکست ماییم از ننگ قبول و رد عامه گر طابفهای برست ماییم هر کس ز شراب مایهای مست مستان میالست ماییم قومی که به نیش طعنه دلشان هر لحظه یکی بخست ماییم افسرده چه میکند ملامت آخر ز میای که مست ماییم