حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چنان آرزومند دیدار اویم که جان میرسد بر لب از آرزویم چهها میرسد بر سر از دست هجر به نامحرم این قصه چون باز گویم از آن گه که محرومم از روی خوبش فرو میرود اشک حسرت به رویم شبی سدره از ژاله ارغوانی به خون صفحه ارغوانی بشویم اگر چه بمردم ز هجران ولیکن عرق چین او زنده دارد به بویم چو کحل الجواهر کشم در دو دیده غباری گر آرند از آن خاک کویم به جز جام میغم گساری ندارم اگر چند سر در کش از عیب گویم من و کوزه راح گو سنگ طعنه به هم در شکن توبه چون سبویم نزاری شکیبایی از میندارد ز من کی شود باز دیرینه خویم