حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هلاک میشوم از لعبت شکر دهنم نکرده چشمه خضر لب توتر دهنم به کس شکایت وصلت نمیتوانم برد که دست مهر نهاده ست یار بر دهنم همین که نار دلم بر دهان رسید که آه ز جور دوست خیالت شکست در دهنم محبت تو چنان بر کشد زبانه شوق ز اندرون که همی سوزد از شرر دهنم ز آب روی از آن تازه روی میدارم که خشک میشود از آتش جگر دهنم فتاد بر لب پر خنده توی دی نظرم هنوز باز بمانده ست از آن نظر دهنم هزار گونه سخنها که با تو دارم نیست به اتفاق ملاقات کارگر دهنم مکن ز فقر ذلیلم که مرد سایل حق کند چو گوش تو روزی پر از گهر دهنم ز دست هجر تو خوردم هزار شربت تلخ لبت به بوسه شیرین کند مگر دهنم عجب که بیمزه باشد سخن نزاری را که از هلاهل زهر است بیخبر دهنم