حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قیامت است سفر کردن از دیار حبیب مرا همیشه قضا را قیامت است نصیب به ناز خفته چه داند که دردمند فراق به شب چه میگذراند علی الخصوص غریب به قهر میروم و نیست آن مجال که باز به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب پدر به صبر نمودن مبالغت میکرد کهای پسر بس از این روزگار بیترتیب جواب گفتم از این ماجرا بسای بابا که درد ما نپذیرد دوا به جهد طبیب مدار توبه توقع ز من که در مسجد سماع چنگ تامل کنم نه وعظ خطیب به مکتب از چه فرستادیام نکو ناید گرفت ناخن چنگی به ضرب چوب ادیب هنوز بوی محبت زخاکم آید اگر جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب به اختیار نزاری سفر نکرد آری ستم غریب نباشد ز روزگار غریب