حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فتاد بر صنمی دی به رهگذر نظرم کزان جمال ندیدست خوبتر نظرم دلم ز دست شد و دل برم نشد معلوم چه فتنه بود که دریافت بر گذر نظرم چرا به رفتن دل طیره میشوم که هنوز برفت و باز نیامد از آن نظر نظرم به یک حساب شکایت نه واجبست از دل که اعتراض خطا لازم است بر نظرم گنه ز جانب دل چون نهم که بیچاره نخواست تا نپسندید پیشتر نظرم به یک حساب دگر در گناه میآید اگر چه معترفم من که مختصر نظرم بمی رود به نخستین نظر نمیباید که تا چگونه درآید بدان دگر نظرم صواب نیست برون آمدن ز کنجم اگر خطاست روی نگو ایستاده در نظرم اگر چنان چه دل این دل بود نزاری من ازین بلا دگر آرد بسی به سر نظرم