حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اندر دو کون جانا بیتو طرب ندیدم دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم بیحد سخن شنیدم اما دو لب ندیدم ای ساقی گزیده مانندت این دو دیده اند عجبم نیابد، اندر عرب ندیدم گویند سوز آتش باشد نصیب کافر محروق از آتش تو جز بولهب ندیدم بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت جز لطف بیحد تو او را سبب ندیدم هم شمس و هم قمر تو هم نور و هم بصر تو ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم هیهاتای نزاری فضل و ادب رها کن تا تو ادب بجستی در تو ادب ندیدم