حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک شبی تا روز با تو خلوتی میبایدم زین طرف میل است زان سو رغبتی میبایدم رازها دارم که نتوان با کسی جز با تو گفت تا به خدمت عرضه دارم فرصتی میبایدم از تو میگویم که میباید مرا کی گفتهام کز جهان آسایشی یا نعمتی میبایدم هر بلای عشق میخواهم سلامت گو مباش بر سپاه هجر لیکن قدرتی میبایدم وعده دیدار فرمودی و پیمانی برفت لیک تا آن وقت صبر و طاقتی میبایدم بر تو من باری یقینم هر چه فرمایی کنی هیچ بر قول تو گفتم حجتی میبایدم زار مینالد نزاری بر در غفران تو گر گنه بر من بپوشی خلعتی میبایدم