حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا جانانهای نامهربان است ببرد از من دل و در قصد جان است به صد دل دوست میدارم ز جانش به حسن خویشتن مغرور از آن است که داند عاقبت هم رحمت آرد که در احکام فطرت کس ندانست مگر هم در کنار آید چو با او اگر جان است و گر دل در میان است به لب شیرینتر از آب حیات است به غمزه آفت خلق جهان است به رشک آمد صدف در قعر دریا از آن دردانهها کش در دهان است خجل گردد قمر از ماه رویش که نیکوتر ز ماه آسمان است سرش با ناتوانان در نیاید نزاری عاشق تنها از آن است نزاری از غم نادیدن او به صد زاری و زار و ناتوان است