حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نکونامی و بدنامی کدام است چو عشق آمد چه جای ننگ و نام است نمیترسیم در عشق از ملامت ملامت در عقب بالا کلام است هم از دل فارغیم اکنون هم از جان که ما را جز غم جانان حرام است در دیوانگیها برگشادیم که عقل از بس تمامی ناتمام است بسی سودا درین سودا بپختیم هنوز اندیشه این کار خام است سر دیوانگی دارم ازین پس که را با ما هوای این مقام است به ترک خواجگی گفتیم و رندیم اگر چه خواجگی با احتشام است کسی را خواجه میخوانند بالله که صد ره کمتر از کمتر غلام است ز محنت کلبه فانی نزاری به قصری شد که دولت مستدام است