حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یار باریک میان تا ز کنارم برخاست رستخیز از دل بیصبر و قرارم برخاست چند گریم که ز طوفان دو چشمم هر دم موج خوناب دل از بحر کنارم برخاست واعظی بر سر منبر ز قیامت میگفت آه من حبک آه از دل زارم برخاست هیبتش صاعقه در خرمن جانم انداخت علم عافیت از جسم نزارم برخاست خود من بیخبر این رمز نمیدانستم کان زمان بود قیامت که نگارم برخاست بروم سر بنهم تا عوض دل بدهم سرسری از سر این کار نیارم برخاست دوش مخمور بدم مست درآمد ز درم تا بدانست که بنشست خمارم برخاست پیش از این گفتم اگر دل به بخاری دادم لاجرم این همه سودا ز بخارم برخاست گر خطا کردم و گر نه دلم اکنون باری گرم شد تا هوس مشک تتارم برخاست قصد کردم که ز درد دل خود حرفی چند بر زبان رانم و فریاد برآرم برخاست گفتمش بشنو ز احوال نزاری دو سه بیت خود نبودش هوس شعر و شعارم برخاست