حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به سرنمی شود از روی شاهدان ما را نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را غلام سیم برانم که وقت دل بردن به لطف در سخن آرند سنگ خارا را به راستی که قبا بستن و خرامیدن خوش آمده است ولیکن بلند بالا را برو چو باز ندانی ترنج و دست آنجا که یوسف است ملامت مکن زلیخارا نه هرشبی که به روز آورم کسی داند که هم ز درد دلی میبرم سویدا را پدر مناظره میکرد گفتمای بابا در علاج مزن درد بیمدوا را بیار باده که بر عارفان حرام نشد حلال نیست ولی زاهدان رعنا را عجب ز محتسب غلتبان همی دارم که خود همی خورد منع میکند ما را نزاریا نفسی جهد کن که دریابی که دی گذشت و کسی درنیافت فردا را