حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر دوستی تو میخورم باده وز غایت شوق در خود افتاده شوریده دماغ مست لایعقل سر بر قدم خیال بنهاده دل پیش روانه گشت و جان از پس در صحبت نامه شد فرستاده در بند تو ماندهام نمیدانم کاین عقده شود اگر نه بگشاده در وادی حیرت اوفتد هر کو در سیر وفا بگردد از جاده در اصل منافقی بود شاخی بیبر، چومخنثان نر ماده هستند همیشه خاطر و وهمم در پیش خیال تو براستاده نی نی که بود خیال قد تو پیش نظرم چو سرو آزاده شک نیست در اینکه دایه فطرت ما را به ازای شیر میداده هر کس نرسد به غور سر می عیسی است ز مریم عنب زاده ماییم و میو محبت صادق وین هر دو به نقد هست آماده به زین چه نزاریا همین میگوی بر دوستی تو میخورم باده