حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که را مهر تو در دل نبود بیجان به وان که جز عشق تواش کیش بود قربان به دل من در سر میدان محبت چون گوی در خم زلف چو چوگان تو سرگردان به قفل یاقوت که بر درج در انداختهای سخت خوب است ولی پسته و گل خندان به من به مرجان نکنم نسبت لعل تو که هست بوسهای زان لب لعل تو ز صد مرجان به اگرم تیغ زنی سر نهم اندر قدمت سر چاکر چو رود در قدم سلطان به روی بنمای که ابروی تو محراب من است باشدم کفر سر زلف تو از ایمان به گرچه درد تو نزاری نپذیرد درمان عشق دردی ست که آن را نکنی درمان به