حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باد بهار میوزد باده خوش گوار کو بوی بنفشه میدمد ساقی گل عذار کو پرده نام و ننگ من در سر بانگ چنگ شد تا رگ چنگ برکشد مطرب پرده دار کو تنگ و سبوی باز بین دیگ سه پایه واطلب هر چه بود ز بیش و کم ماحضری بیار کو هم به کنارم افکند کشتی میز بحر غم تا به میان در افکنم کشتی میکنار کو نقد حیات صرف شد در سر نسیهای مگر تا به مراد دل رسد مهلت روزگار کو نقد حیات مختصر در سر انتظار شد حاصل یک نظر مرا زین همه انتظار کو جان و دلم فدای او هر دو جهان برای او یک دل باخبر کجا یک قدم استوار کو باغ و سرا و بوستان اسب و قبا و سیم و زر دولت و عزت و شرف این همه هست یار کو گفت پدر نزاریا بیش مده ز دست دل گفتمشای پدر مرا بیش و کم اختیار کو گر چه ز کنج عافیت باز برون نیامدی با تو قرار دادهام لیک مرا قرار کو