حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیا که جان منی جان من بیا بمرو مکن به کام رقیبان مکن مرا بمرو اگر رضای تو در کشتن من است بکش رضا رضای تو دارم بدین رضا بمرو به هر قفا که دهی شاکرم هلا باز آی به هر جفا که کنی راضیام بیا بمرو به سوز سینه من مبتلا شوی بنشین روا مدار بترس آخر از خدا بمرو اگر به مصلحت از دست من بخواهی رفت به رغم مدعیان از سر وفا بمرو هر آن جفا که ز بیگانه میرود بر من رواست گو ز دلم داغ آشنا بمرو گر از سر تو برفت آن که دست گیرت بود تو باری از سر پیمان نزاریا بمرو