حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای دل سودایی من چند ز رعنایی تو آفت بد نامی من غایت رسوایی تو مشعله بر سر کردی فتنه برون آوردی یاد جگرخواری من در غم تنهایی تو بهرهنخواهی بردن غره نخواهم گشتن تو ز سبکباری من من ز شکیبایی تو صبر کنم تا چه شود کار فرو بسته من هم بگشاید روزی تعبیهآرایی تو گشت ز بیدادی تو طاقت من طاقشده عمر گرانمایه من در سر خودرأیی تو چند تحمل کردم تا ز جفا در گذری صاف نشد با دل من خاطر هرجایی تو کیست نزاری که کند با چو تویی دلبازی گرچه چو او هست بسی واله و شیدایی تو