حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باد صبا بر گرفت بوی عرق چین تو نافه مشک تتار نیفه پرچین تو کاش که من باد میتا چو صبا هر سحر راه گذر یابمی بر سر بالین تو باد صبا نرمنرم گهگه از آن میوزد تا ننشیند غبار بر گل نسرین تو غیرت سرو و سمن قامت و سیمای تو رشک ختا و ختن نافه مشکین تو صفحه رویم شود از قطرات مژه راست مرصع چنانک خوشه پروین تو آفت عقل است و هوش غمزه خون ریز تو راحت جان است و دل لعل در آگین تو بس که نویسند باز تجربه را عاشقان از ورق روزگار مهر من و کین تو عاقبت از شور من هیچ نشد حاصلی نیست نصیبم مگر از لب شیرین تو خون نزاری مریز تا به کی آخر ستیز گرچه انصاف و داد نیست در آیین تو