حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیال تو بیخبرم ز خود ولی با خبرم ز حال تو جان به لب رسیده را در قدم صبا کشم گربه من آورد شبی مژده اتصال تو مهر تو بر که افکنم بوی تو از که بشنوم هم به خیال روی تو کیست دگر همال تو یار به هیچ داستان نیست به اعتبار من سرو به هیچ بوستان نیست به اعتدال تو آیت صبح قدرتی پرتو نور عزتی عقل از آن نمیرسد در صفت کمال تو عین صفا کجا بدی در دل مهربان من گرنه ز مهر آسمان فیض دهد جمال تو گردن صد هزار دل قید جمال کردهاند حلقه دام زلف تو دانه دام خال تو جز به نسیم وصل تو نیست امید زندگی واسطه حیات شد رایحه شمال تو شیفتگی و بیخودی چون نکنم که عقل من تا بچشد جرعهای نیست شد از زلال تو بس که به روزگارها قصه تو نزاریا نقل سفینهها کنند از پی انتقال تو