حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مجنون در لیلی زد فرهاد در شیرین اینجا سخنی دیدم همچون شکر شیرین کو زیدی و شاووری کز روی جوان مردی گوید سخن لیلی آرد خبر شیرین خسرو ز سر نخوت مغرور کله داری فرهاد به جان بسته بر جان کمر شیرین آبشخور اگر آرد بیرون ز صفاهانم این بار فرود آیم بر خاک در شیرین با آن که شود بیشک در خون من بیدل هیهات اگر افتد بر من گذر شیرین با من به ترش رویی گو تلخ مگو حاسد گر شور کنم شاید اندر نظر شیرین تلخ است چنان عیشیای دوست که لاتسأل وقت است نزاری را رفتن به سر شیریت تا عشق برون آرد از سر هوست یارا اوقات نزاری خوان چند از سمر شیرین