حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا از بر من رفتی رفتهست قرار از من زارم چو میان تو ایکرده کنار از من گر تو نکنی محوم از آینه خاطر کس در دو جهان دیگر گو یاد میار از من گو عقل درین حالت تشنیع مزن باری یا پای درین ره نه یا دست بدار از من گر بیخودییی کردم آشفته چنین باشد تو شرط بزرگی را خرده مشمار از من من بلبل مشتاقم شوریده گلرویی مشنو که برآید دم بیناله زار [از] من من بر سر راه تو با چشم در افشانم تشریف وصال از تو ترتیب نثار از من گر وعده نمیدادی وصل تو نزاری را هجر تو برآوری یکباره دمار از من