حکیم نزاری | دستورنامه | بخش ۴۳ - من کیستم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا خود در اوقات رد و قبول نباشد غم ترهات جهول اگر سر مردان ندارم نگاه کله سر نبیند دگر سرکلاه نیارم به نا محرمان باز گفت چه گویم که با من که این راز گفت همه هرچه در حق من گفتهاند نه از من که از خویشتن گفتهاند اگر معترض طعنهای میزند به خود بر ز خود هم چو قز میتند مرا کس نداند که من کیستم کدامم کجاام کیام چیستم چه بارست بر جان پر درد من که خون شد دل ناز پرورد من زبس طعنه همواره دل خستهام دل خسته در لطف حق بستهام چو از بدو فطرت قلم میرود چه بردست من بیش و کم میرود دلم موج خون میزند لب خموش ملامت روان و من آگنده گوش همان به که فی الجمله از هیچ روی نگویم سخن تا نگویند گوی