حکایت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حکایت کردن . [ ح ِ ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نقل کردن . حدیث کردن . قصه کردن . یاد کردن : آنچه در غیبتت ای دوست بمن میگذرد نتوانم که حکایت کنم الا بحضور. سعدی . یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز. سعدی . این حکایت که میکند سعدی بس بخواهند در جهان گفتن . سعدی . ◄ شباهت داشتن : درخت ترنج از بر و برگ رنگین حکایت کند کلّه ٔ قیصری را. ناصرخسرو. بتی دارم که چین ابروانش حکایت میکند بتخانه ٔ چین . ؟