حکاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ کّ) [ ع. ] (ص فا.) کسی که شکل یا نوشتهای را بر فلز یا نگین انگشتری حک کند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ کّ) [ ع. ] (ص فا.) کسی که شکل یا نوشتهای را بر فلز یا نگین انگشتری حک کند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حکاک . [ ح ُ ] (ع اِ) بوره . بورق . ◄ (مص ) حکه . خارش . حاجت خاریدن . (منتهی الارب ).
حکاک . [ ح َک ْ کا ] (ع ص ) سوده گر. (مهذب الاسماء) (دهار). حک کننده . بسیار تراشنده . ◄ نگین سای . (ربنجنی ) (تفلیسی ) (منتهی الارب ). نگینه سای . مهره سای . (ملخص اللغات ). مهرکن . نقاش الخواتیم . (ابن البیطار) . ج، حکاکون (مهذب الاسماء)، حکاکین . ♦ امثال : حکاک را به قم آباد چکار . ◄ که پر خارد. که پر خارش دارد. بیماری خارش و سوزش اعضاء. شیخ الرئیس، در فصل الاوجاع التی لها اسماء، گوید: سبب وجعالحکاک، خلط حریف اومالح . و در شرحی از شروح نصاب آمده است : دردی که با آن خارش در عضو دردناک باشد و صاحب ذخیره ٔ خوارزمشاهی گوید: حکاک ؛ الم خارش است . رجوع به وجع شود.
حکاک . [ ح ِ ] (ع مص ) حکاک دابة؛ سوده و خراشیده گردیدن ستور. ◄ (اِ) حکاک شر؛ بسیار پیش آینده به بدی . (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
نگاشت کننده، نگارنده، نگارگر، مهرساز، کنده گر، تراشگر