حومل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حومل . [ ح َ م َ ] (ع اِ) سیل که آب آن صاف باشد. (ناظم الاطباء). سیل که آب صاف دارد. (منتهی الارب ). سیل صافی . (اقرب الموارد). ◄ اول هر چیزی . ◄ ابر سیاه از بسیاری آب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ابر سیاه بسیار باران .
حومل . [ ح َ م َ ] (اِخ ) نام موضعی است : قفا نبک من ذکری حبیب و منزل بسقط اللوی بین الدخول فحومل . امروءالقیس .
حومل . [ ح َ م َ ] (اِخ ) نام زنی است که سگی را که پاس او میداشت چندان گرسنه داشت تا سگ دم خویش بخورد و این مثل گویند:گرسنه تر از سگ حومل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).