حوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوق . [ ح َ ] (ع اِ) جماعت انبوه . (منتهی الارب ). جمع کثیر. (اقرب الموارد). ◄ ترکت النخلة حوقاً؛ بیخ شاخه های پیراسته ٔ باقیمانده بر تنه ٔ درخت . ◄ گرداگرد سرنره . (منتهی الارب ). رجوع به حوق بضم حاء شود. ◄ (مص ) روفتن خانه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). خانه رفتن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ مالیدن و نرم و هموار ساختن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). محیق ومحوق نعت است از آن . (منتهی الارب ). ◄ احاطه کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ).
حوق . (ع اِ) کناره ٔ حشفه . (مهذب الاسماء). گرداگرد سر نره . و بفتح نیز آید. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گرداگرد سر قضیب . ختنه گاه . ج، احواق . (مهذب الاسماء). ◄ گردگی نره . (منتهی الارب ). ◄ دوره ای که بر چیز گرد احاطه دارد. الاطار المحیط بالشی ٔ المستدیر حوله . (اقرب الموارد).