حوض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوض . [ ح َ ] (ع اِ) آبدان . برکه . (منتهی الارب ). جایی که برای آب در زمین سازند. آبگیر. (یواقیت العلوم ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، حیاض، احیاض . (منتهی الارب ) : بدشت دگر بینمت آبگاه بحوض دگر بینمت آبخور. مسعودسعد. حوض ز نیلوفر و چمن ز گل سرخ کوه نشابور گشت و کان بدخشان . عثمان مختاری . خبر بردند شیرین را که فرهاد به ماهی حوض بست و جوی بگشاد. نظامی ◄ حوض ظرف مدور برنجینی بود که در خیمه ٔ شهادت برپا و از برنج صیقلی ترتیب یافته بود و در میانه ٔ خیمه ٔ جماعت ومذبح قدری رو بطرف جنوب گذارده شده، کهنه و خدمه هیکل قبل از آنکه در خدمت خود شروع نمایند دستهای خود را در آنجا شست و شو میدادند. (قاموس کتاب مقدس ). ♦ امثال : حوض نساخته قورباغه پیدا شد . ♦ حوض الحمار؛ دشنام است یعنی شکسته سینه . (منتهی الارب ). مهزوم الصدر. (اقرب الموارد). ◄ (مص ) گرد آوردن آب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حوض . [ ] (اِخ ) نام کواکبی چند از دب اکبر: و پیش بنات النعش بزرگ ستارگان بکردار نیم دایره، آنرا حوض خوانند. (التفهیم ). رجوع به دب اکبر از صور کواکب و نفایس الفنون شود.