حوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوس . [ ح َ ] (ع مص ) بسیار جُستن . ◄ گرد سرای گشتن بطلب چیزی . ◄ پاسپر کردن . ◄ دامن کشان رفتن . ◄ نیکو پوست بازکردن بترتیب . (منتهی الارب ). ◄ آمیزش و مخالطت کردن با کسی و اهانت کردن او را: حاس القوم حوساً؛ خالطهم و وطئهم و اهانهم . (اقرب الموارد).
حوس . (ع ص، اِ) ج ِ احوس، به معنی دلاور وبی باک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به احوس شود. ◄ ابل حوس ؛ شتران بدیرجنبنده از چراگاه خودها. (منتهی الارب ). شتران کند حرکت کننده از چراگاه . شتران حرکت کننده از چراگاه . (اقرب الموارد).
حوس . [ ح ُوْ وَ ] (ع ص ) خطوب حوس ؛ امور که بر قوم نازل شده فراگیرنده و در آینده میان دیار آنها. (منتهی الارب ). اموری که بر قوم نازل میشود و آنان را فرامیگیرد و در میان آنان درمی آید. (اقرب الموارد).