حوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوز. [ ح َ ] (ع اِ) جای که گرداگرد آن برآورده باشند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). ◄ رفتار سست . ◄ ملک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) : غلامان او آن مملکت را که در حوز هر یک بود به استقلال حاکم شدند. (جهانگشای جوینی ). ◄ نکاح . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ لیلةالحوز؛ شب اول رفتن شتران بسوی آب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (مص ) تمام تیر کشیدن کمان را. (منتهی الارب )(از اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ جمع کردن و گرد آوردن هر چیزی و محیط شدن بر آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ نرم راندن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). رفتن و سیر کردن برفق و نرمی . (اقرب الموارد). ◄ سخت راندن . (منتهی الارب ). و این از لغات اضداد است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ مالک شدن . (اقرب الموارد). ◄ بازآمدن . (آنندراج ).
حوز. (ع اِ) نام درختی است . رجوع به حور شود.