حوالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوالی . [ ح ُ لی ی ] (ع ص ) رجل حوالی ؛ مرد سخت حیله گر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
حوالی .[ ح َ لی ی ] (ع اِ) ج ِ حَولی ّ. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). به معنی اسب و گوسفند یک ساله . (مهذب الاسماء). رجوع به حولی شود. ◄ (ص ) رجل حوالی ؛ مرد سخت حیله گر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
حوالی . [ ح َ ] (از ع، اِ) پیرامون . گرداگرد. دامنه . اطراف . جوانب . نواحی . نزدیکی . (ناظم الاطباء). گرداگرد چیزی . بدان که لام این لفظ را کسره دادن و در آخر یای معروف خواندن بتصرف فارسیان است . زیرا که در حقیقت حوالی بفتح لام و در آخر الف مقصوره بصورت یا است و در استعمال عبارات عربی همیشه مضاف باشد بسوی یکی از ضمائر در این صورت و حالت آخرش بطور الف لفظ عَلی ̍ بیای تحتانی تبدیل می یابد، چنانکه در حدیث صحیح بخاری اللهم حوالینا و لا علینا و در این مصرع بوستان : حوالیه من کل فج عمیق، لام حوالیه را مفتوح باید خواند و مکسور خواندن غلط است . (غیاث اللغات از مزیل و صراح و قاموس و بهار عجم وغیره ). و نزد بعضی حوالیه بفتح لام و در آخر یای تحتانی صیغه ٔ تثنیه است، بجهت تکریر که بضمیر مضاف شده و نونش ساقط شده است و آنچه بعضی گمان برند که حوالی بکسر لام جمع حول است، چنانکه اهالی جمع اهل است، این قیاس خطاست . زیرا که در لغت استعمال شرط است و قیاس را چندان دخل نیست . (آنندراج ) (غیاث ) : پوپک دیدم بحوالی سرخس بانگک بر برده به ابر اندرا چادرکی دیدم رنگین بر او رنگ بسی گونه بر آن چادرا. رودکی . در سایه ٔ آن درخت عالی گرد آمده آب از حوالی . نظامی . بر کشتن خویش گشته والی لاحول از او به هر حوالی . نظامی . خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل بازم بیک شبیخون بر ملک اندرون زد. سعدی .