حنوط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حنوط. [ ح ُ ] (ع مص ) خداوند وقت درو شدن گشتن . (منتهی الارب ). وقت درو شدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). هنگام درو شدن . (محیط المحیط). ◄ سپید گردیدن گیاه رمث و پخته شدن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (محیط المحیط). ◄ حَنوط پاشیدن بر میت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). حنوط پاشیدن برمرده . ◄ (اِ) داروهای خوشبویی مانند کافور که پس از شستن مرده بر آن می پاشند و این از عربی گرفته شده است . (ناظم الاطباء). رجوع به حَنوط شود.
حنوط. [ ح َ ] (ع اِ) بوی مردگان . (مهذب الاسماء). ج، حنط. (مهذب الاسماء). بوی خوش برای مردگان . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). عطر مردگان . بوی خوش و هر ادویه ای که از فساد جلوگیری کند، از قبیل : ذریره و مشک و عنبر و کافور و جز آن از قصب هندی و صندل که جسد میت را پس ازخشک شدن با آنها پر کنند تا از پوسیدن آن تا زمان درازی جلوگیری نماید. (از اقرب الموارد) : از دانه ٔ انگور بسازید حنوطم وز برگ رز سبز ردا و کفن من . منوچهری . هر دو میگفتند کز خوف سقوط جان سپردن به از این بوی حنوط. مولوی .