حنف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حنف . [ ح َ ] (ع مص ) میل کردن . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). کژ قرار دادن پا. (از اقرب الموارد).
حنف . [ ح َ ن َ ] (ع اِمص ) استقامت و راستی دین . ◄ کژی پای، چنانکه سر انگشتهای پا سوی یکدیگر سپرد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). حنف از عیوب خلقی اسب است و هوان یکون حافراً یدیه مکبوبین الی داخل . (صبح الاعشی ج ١ ص ٢٦). ◄ راه رفتن بر پشت پا از جانب انگشت خرد. ◄ کژی در سینه ٔ قدم و فعل آن از سمع و کرم است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).