حمیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حمیم .[ ح َ ] (ع ص، اِ) قریب و خویشاوند. ج، اَحِمّاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و گاه حمیم برای جمع مؤنث نیز آید. (منتهی الارب ). ◄ دوست . صدیق .(اقرب الموارد). ◄ آب گرم . (منتهی الارب )(اقرب الموارد) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) : شعر من ماء معین و شعر تو ماء حمیم کس خورد ماء حمیمی چون بود ماء معین . منوچهری . ◄ آب سرد. ازاضداد است . ◄ گرما. ◄ باران که بعد گرمای سخت بارد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). باران تابستانی . (دهار). ◄ خوی . (منتهی الارب ). عرق . (اقرب الموارد). گویند طاب حمیمک ؛ اَی عرقک . ◄ مرد تب گرفته . (منتهی الارب ). ◄ شراب دوزخیان از مس گداخته . (زمخشری ) : الا حمیماً و غساقا جزاءً وفاقا. (قرآن ٢٥/٧٨ -٢٦). ◄ یکی از چهار نهر دوزخ، و آن سه دیگر غسلین و مهل و قطران است . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ از بحرهای مستحدث نزد عروضیان .