حمال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حمال . [ ح َم ْ ما ] (ع ص ) مبالغه ٔ حامل است . (اقرب الموارد). رجوع به حامل شود. ◄ بار بردار. (منتهی الارب ). باربر. برنده . بردارنده ٔ بار. بارکش . (دهار). ج، حمالون . (منتهی الارب ) : کرسیش چون شد اسب و خر حمال چون شد استرش زاغش نگر صاحب خبر بلبل نگر خنیاگرش . ناصرخسرو. سری نبینم بر هیچ تن در این عالم که باربر تن او نیست گردنش حمال . سوزنی . همه حمال عیب خویشتنیم طعنه بر عیب دیگران چه زنیم . سعدی . ◄ (اِ) در تداول فارسی زبانان، تیر سطبرتر از دیگر تیرهای سقفی . فرسب . شاخ تیر. شاخ (که تیر بزرگ باشد). (یادداشت مرحوم دهخدا).
حمال . [ ح ِم ْ ما ] (ع مص ) تحمیل . (اقرب الموارد). کسی را بحمل کردن واداشتن . فرمودن کسی ببرداشتن و کردن کاری . (منتهی الارب ). ◄ کسی را وادار و مجبور کردن به حمل چیزی . (از اقرب الموارد).
حمال . [ ح َ ] (ع اِ) دیه . (از اقرب الموارد). خون بها. (دهار). ◄ غرامت و تاوان که قومی از قوم دیگر حمل می کنند. (از اقرب الموارد). ج، حُمُل . (اقرب الموارد).