حمار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حمار. [ ح ِ ] (ع اِ) خر. (منتهی الارب ). حیوان اهلی معروفی است و قسمی از آن وحشی است و آنرا حمار وحش خوانند. الاغ . درازگوش : نرم و تر گردد و خوشخوار و گوارنده خار بیطعم که در کام حمار آید. ناصرخسرو. سر ز کمند خرد چگونه کشم فضل خرد داد بر حمار مرا. ناصرخسرو آدمی را عقل باید در بدن ورنه جان در کالبد دارد حمار. سعدی . مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار. سعدی . ♦ اذن الحمار ؛ گیاهی است . (منتهی الارب ). ♦ حمارالبیت ؛ حمار قبان . عیرقبان . هدبة. خرخدا. ♦ حمارالحاجات ؛ خر میان ده . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ حمار جنوبی ؛ یکی از هفت کوکب قدر چهارم سرطان که در طرف جنوب نثره است . ♦ حمارشمالی ؛ یکی از هفت کوکب قدر چهارم سرطان در طرف شمال نثره . ♦ حمار عتابی ؛ خر زرد. حمار مخطط. ♦ حمار هندی ؛ کرگدن . (شفاء شیخ الرئیس ص ٤٧٠). ♦ سنةالحمار ؛ عرب رأس هر مائه را سنةالحمار گوید. (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ شکل حمار ؛ یکی از اشکال هندسی است . ♦ قثاءالحمار ؛ گیاهی است . (اقرب الموارد). ◄ گورخر. (منتهی الارب ). حمار وحشی . (اقرب الموارد). ج، اَحمَره، حُمُر، حَمیر، حُمور، حُمُرات، محموراء. (منتهی الارب ). محموراء اسم جمع است نه جمع. (اقرب الموارد). و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن شود. ◄ چوبی است در پیش پالان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ چوب که بر آن صیقل گر کار کند.(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ سه پایه ٔ چوبین که بر آن مطهره آویزند تا سرد گردد. (منتهی الارب ).
حمار. [ ح َ مارر ] (ع اِ) ج ِ حَمارّة.(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به حمارة شود.
حمار. [ ح ِ ] (اِخ ) (ذوالَ ...) لقب اسود عنسی کذاب بود که دعوی پیغمبری کردو خری سیاه و تعلیم یافته داشت و به آن میگفت که پروردگار خود را سجده کن، آن خر بسجده میافتاد و به او میگفت از سجده بنشین، آن می نشست . (از منتهی الارب ).