حلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلی . [ ح ُ ] (اِ) حُلی ّ. (غیاث ) : غم مرد را غذاست چو فارغ شد از جهان خون تیغ را حلی است چو بیرون شد از نیام . خاقانی . بگهرهای تر از لعل لبت بحلیهای زر از سیم تنت . خاقانی . شب چون حلی ستاره در هم پیوست ماهم چو ستارگان حلیها بربست با بانگ حلی چو در برم آمد مست از طالع من حلیش حالی بگسست . خاقانی . ♦ حلی آب ؛ آن نقوش را گویند که از وزیدن باد بر آب پدید آید. ♦ حلی بند ؛ یعنی آراینده ٔ زمین بسبزه و آفریننده ٔ مروارید از قطره ٔ آب . (شرفنامه ٔ منیری ) : لعل طراز کمر آفتاب حله گر خاک و حلی بند آب . نظامی . ♦ حلی دار ؛ زیوردار. پیرایه دار : همه دل گوهر و رخ کرده حلی دار چو تیغ تن خشن پوش چو سوهان بخراسان یابم . خاقانی . ♦ حلی وار ؛ مانند حلی . زیورگونه : چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا. خاقانی .
حلی . [ ح َ لی ی ] (ع ص، اِ) خشک شده ٔ گیاه [ نصی ] .(منتهی الارب ) (آنندراج ). حلیة. یکی آن . (از منتهی الارب ). ج، احلیة. (منتهی الارب ). و رجوع به نصی شود.
حلی . [ ] (اِخ ) نجم الدین جعفربن حسن بن ابوذکریا یحیی بن حسن بن سعید هذلی . ملقب به محقق و مکنی به ابوالقاسم . از بزرگان دانشمندان و محققان است . وی در ربیعالاول سال ٦٧٦ هَ . ق . درگذشت . او را تألیفاتی است تحقیقی و عالی . از آنجمله است : ١- کتاب معروف شرائعالاسلام . ٢- نکت النهایة. ٣- المسائل الغریة. ٤- المسائل المصریة.٥- المختصرالنافع. ٦- النهایه و نکتها. (معجم المطبوعات ). و رجوع به روضات الجنات و ریحانة الادب شود.