حلیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلیم . [ ح َ ] (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی .
حلیم . [ ح َ ] (ع ص ) بردبار. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ترجمان عادل بن علی ) (مهذب الاسماء). خویشتن دار. ج، حُلَماء، احلام . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) پیه فربهی . ◄ شتر فربه . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). اشتر فربه . ◄ گندم با.هریسه . و آن آشی است معروف . (آنندراج ) : شوربا چند خوری دست بگندمبا زن که حلیم است برای دل و جان افکار. بسحاق اطعمه . چو ذوق حلیمش بمدرس نشاند کتابی بجز نان و حلوا نخواند. ملاطغرا (از آنندراج ). لبش از گفتن و پختن محک بود همه جوش حلیم بی نمک بود. زلالی (از آنندراج ). ♦ حلیم پز ؛ کسی که پزنده ٔ حلیم است . ♦ حلیم پزی ؛ شغل و عمل حلیم پز. ۩ دکان حلیم پز. ♦ امثال : از هول حلیم توی دیگ نیفتی . مگر سر حلیم روغن میری . هم از شوربای قم ماند هم از حلیم کاشان .